پرستوی غریب
از آن نگاه های عاشقانه که گویای تمام غصه های دلت بود.
از آن حرف های صادقانه که قلب مرا زیرو رو می کرد.
از آن گریه های شبانه که برای فاصله ی دستانمان حتی دل آسمان را می شکست.
از آن همه عاشقی ها، دوست داشتن ها، دیوانگی ها....
امروز فقط یک خاطره در دل من و تو مانده.
امروز دور از تو اشک و گریه همدم من شده اند.
شب و تنهایی و سکوت مرا به یاد تو می اندازند.
من فقط یک شمع و یک شاخه گل رز نیاز دارم تا تو را کنار خود فرض کنم.
امروز که دست هایمان از هم دور است و نگاه هایمان از هم پوشیده.
امروز که دلم به وسعت یک آسمان برایت تنگ است.
دوست دارم تو را فقط به اندازه ی یک نگاه در آغوش بگیرم.
می دانی ای معشوق من، عشق تو مرا کامل کرد.
عشق تو مرا بیدارکرد.
عشق تو مرا از جنون جاهلی درآورد و به جنون عاشقی کشاند.
برای گفتن حرف،زیاد دارم
اما کاش به همان اندازه که من مشتاق گفتنم
تو هم مشتاق شنیدن بودی
ღღ تکیه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم ღღ
ღღ ما که به هم نمی رسیم بسه دیگه بزار برم ღღ
ღღ کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم ؟ ღღ
ღღ حیف تو نیست کنج قفس چادر غم سرت کنم؟ ღღ
ღღ من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها ღ
ღღ نه برده ای حلقه به گوش نه ناجی فرشته ها ღღ
ღღ من عاشقم همین و بس غصه نداره بی کسیمღღ
ღღ قشنگیه قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم ღღ
یــــــادمــــــان باشد از امروزخــــــطايي نکنــــــيم
گــــــر که درخويــــــش شــــــکستيم صــــــدايي نکنيــــــم
پــــــر پروانــــــه شکســــــتن هنــــــر انســــــان نيــــــست
گــــــر شکستـيــــــم زغفــــــلت مــــــــــــن و مــــــايي نکنيــــــم
يــــــادمــــــان باشــــــد اگــــــر شــــــا خــــــه گلــــــي را چيــــــديم
وقت پــــــرپــــــر شدنش ســــــازو نوايــــــي نکنيــــــم
يــــــادمــــــان باشد اگــــــر خــــــاطــــــرمــــــان تنهــــــا مــــــانــــــد
آماده ام، آماده ام تا خبر ناگوار را بشنوم.
بگو این بار دیگر چه مصیبتی در انتظارم است؟
من که در طوفان زندگی بارهرغمی را به دوش کشیده ام دیگر تاب و تحملم زیاد شده.
این ثانیه ها برایم به قیمت سالها تمام می شود.
پس حرف بزن. چرا سکوت را نمی شکنی؟
دیگراز نگاه های حزن انگیزتو خسته شده ام.
چرا دلت برایم می سوزد؟ دلی که شکسته شده دیگر ارزش دلسوزی را ندارد.
تا کی باید این سکوت مرگبار را تحمل کنم؟
اگرتو طاقت گفتن نداری من تحمل شنیدن دارم.
پس دهان بگشا و بگو آن راز نهانت را!
ولی تو نگفتی و آنقدر کنار شومینه نشستی و به هیزم های در حال سوختن نگاه کردی که دیگر هیزم ها از سوختن خجالت می کشیدند.
و من هرچه نگاه منتظرم را به چشمانت دوختم تو پاسخ انتظار مرا ندادی.
و سرانجام تو رفتی. بعد از رفتنت من اشک ریختم.
شاید بپرسی چرا؟ تو که به من خبری ندادی !
آری ای قاصد تو خبری ندادی و رفتی و لی من از نگاه هایت خواندم که :
او دیگر برای من نیست
آمده ام از دور دست آسمانها
با گلویی پر ز نای بی نواها
آمده ام تا بگویم شرح یک قصه
تا بگویم درد یک غصه
آمده ام تا بگویم آن روزها
چه شوقی داشت پرزدن درآسمانها
در شهرخرم، خون و خونین
شهد شهادت را سرکشیدند مردان شیرین
کربلا اینجاست، همینجا یعنی ایران
همینجاست مرز پیوند دین و ایمان
در آن شب که سوختی در چادر غیرت
همان شب مادربا فریاد می زد صدایت
گویی می دانست فرزندش رفتنی ست
او باید کنار مصطفی و مجتبی باشد،
جای او اینجا نیست
وقتی نامت در فهرست شهیدان خوش نشست
بغضی درکنج صدای پیرمردی خسته آهسته شکست
افتخاری ست نامت برسر دیوار ما
ای عموجان تا ابد زنده ست یاد تو در یاد ما
خوب می دانم که می بینی مرا
تو الهام بخشیدی به من این شعر را
با دوچشمانم حیف چشمانت را ندیدم
فقط وصف تو را از این و آن من می شنیدم
ببخش ای خوب نازنین رفته از اینجا
اگراین قلب کوچک نمی فهمد رجعت سرخ تو را
تو با خون خودت آبرو دادی به ایران
چه خوب شد که رفتی و جا نماندی از کاروان
آخرتو مال اینجا نبودی آسمانی
خدا می خواست که تو اینجا نمانی
پرچم ایران در کنار قبر تو
اسم تو در قلب من هم جان تو
تا ابد هم گر بجنگند نامردان
مردان مثل تو زیادند ای عمو جان
ای یار…
نمی دانی چه شب ها سر به روی شانه های غم گذاشتم
نمی دانی چه روزها اشک در چشمانم فشاندم
نمی دانی، نمی دانی که بعد از رفتنت
زندگی را در شب بی پایان هجرت جا گذاشتم
زندگی را از دست دادم
وقتی که دست تکان دادی برایم
خاطراتم گم شدند
در مسیر رفت و برگشت دست هایت
در آن زمان که پرستوها به پرواز در می آيند؛
در آن زمان که باران عشق چهره ی گلها را تر می کند؛
در آن زمان که پنجره ی يخ زده ی خاطراتمان ترک می خورد؛
در آن زمان که ستاره ها در آسمان به رقص درمی آيند؛
و در آن زمان که دل کوچکت از وسعت غمی می گيرد؛
در آن زمان ياد من کن ای مهربان ...
تو مگه قسم نخوردی دلمو تنها نذاری
روبه روم نشستی اما از غريبه کم نداری
رو به وری من نشستی، توی چشم تو ستاره
از صدای تو شنيدم که دلت دوسم نداره
هرگز از روز جدايی سخنی به لب نياری
حالا روبه روم نشستی حرف تو فقط جدايی
تو قسم نخورده بودی که يه دنيا بی وفايی
تو قسم نخورده بودی روزی عشق تو ميميره
نور يک ستاره يک شب جای مهتاب و ميگيره
تو مگه قسم نخوردی ؟
تو می فهمی
سوز پنهان در نگاهم را
تو میبینی
عشق را در دل ما
تو می فهمی نگو نه
تو میبینی نگو نه
نگو آهنگ قلبت با صدایم ساز نیست
نگو باور ندارم
من که عشقت با دلم دم ساز نیست
من که آرامش ندارم
تا که دستانت با من هم پرواز نیست
تو که مال قفس نیستی
پرواز کن
نگو دیگر پرپرواز نیست
نگو دل شسته ای از من
نگو این قصه تکراریست
من شب ها دعایت می کنم
شاید بفهمی
که شب های قفس رنگ تباهی ست
که زندگی آنقدرهم زیبا نیست
در این دنیای پاییزی
با تو دستانم سرشار از بی نیازی ست
ترک ديوار به تنهايی من می خندد
لحظه ها می گذرند
عقربک های ساعت فارغ از دست زمان
می دوند در صفحه ی ساعت عمر من و تو
قاب تنهايی من بر ديوار
قاب تنهايی من بيمار است
و در اين تاريکی
طلب نور زيک روزنه ی کوچک و زيبا دارد
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادی ام بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستی ام زآلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه ی مژگان من
ای زگندم زارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پربارتر
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش ازاینت گرکه در خود داشتم
هرکسی را تو نمی انگاشتم
آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دور دست آسمان
ازتو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی هم آغوشی گرفت
جوی خشک سینه ام را آب تو
بستررگهام را سیلاب تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدم هایت قدم هایم به راه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام ازهرم خواهش سوخته
آه ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
عشق دیگر نیست این، این خیرگیست
چلچراغی درسکوت و تیرگیست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
ای نفس هایت نسیم نیم خواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من
ای مرا با شور شعرآمیخته
این همه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی
فروغ فرخزاد
درک این تنهایی بعد از غروب
درک یک عاشق
درد دوری محبوب
به خدا می کشد مرا
سرآخر به جنون می کشد مرا
درک این واقعیت
که تو مدرک من نیستی
نخواهی بود هرگز
هرگز نداشت اهمیت
اگر من ذره ای غمگین شوم
لحظه ای با غم آهنگین شوم
افسوس که عشق دیروز من رفته
و امروز فقط
جلوه ای از تظاهر عشق روبه رویم نشسته
***
اکنون سیب کالی در دستان من
زل زده برچشمان اشک آلود من
روسیاه و بی سرانجام می گویمش
تو چیستی در میان دستان من؟
ناگاه ناله ای از سیب برخاست:
من میوه ی عشق بی فرجام تو
من حاصل دل بستن بی جای تو
کاش می شد تو باز مهربان باشی
همان عشق نازنین من باشی
کاش می شد در نگاه سرد شب
نورسبزی درچشمان من باشی
کاش می فهمیدی
این سیب کال در شعر من
نشانه ی زوال توست
رفیق نیمه راه من
سخت است
باورپژمردگی این شقایق
به خدا سخت است
سخت است درک یک عاشق
خداحافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت
خداحافظ برای تو چه آسان بود
عشق من برایت چقدر ارزان بود
خداحافظ طلوع من غروب من
خداحافظ تو ای محبوب خوب من
BAHAR-20.COM
خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست